تبلیغات
نوشته شده توسط : سید محسن

 


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.

روی تابلو خوانده می­شد:من کور هستم لطفاً کمک می­کنید.روزنامه نگار خلاقی از کنار او می­گذشت.

نگاهی به او انداخت .فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت،آن را برگرداند

و چیز دیگری آن جا نوشت و تابلو را کنار پای مرد گذاشت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدم­های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است

که متن روی آن تابلو را نوشته،بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود...

 

بقیه در ادامه مطلب!



من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می­شد:

امروز بهار است ، ولی من نمی­توانم آن را ببینم

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی تان را تغییر بدهید خواهید دید

بهترین­ها ممکن خواهد شد.حتی برای کوچک­ترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید.

این رمز موفقیت است....




:: مرتبط با: خنده برای همه ,
تاریخ انتشار : دوشنبه 14 مرداد 1392 | نظرات
تبلیغات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
ساعت GUCCI طرح LOVE رخت آویز جادویی واندر هنگر
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات